close
تبلیغات در اینترنت
فقط برای خودت

رزتمپ

فقط برای خودت

روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری

دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر

خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟

روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری


دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر


خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟


پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس


معرفت به آن ها به خود ببالم!


شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!


پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده


سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت


و از او پرسید : آیاهنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!


مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای


خودم واصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات


ایمان آورند.


شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی


شد! چراکه ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت


بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!


iconبرچسب ها : داستان های شیوانا ,

  • نوشته: علی فرزاد
  • پنجشنبه 8 دي 1390,11:46
  • نظرات ()

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی